فیلم ترسناک «میمون» چه تفاوتهایی با داستان اصلی استیون کینگ دارد؟

داستان کوتاه «میمون» از استیون کینگ، که در سال ۱۹۸۰ نوشته شده، داستان زندگی هال شلبورن را روایت میکند؛ مردی که درگیر خاطره یک اسباببازی قدیمی از دوران کودکیاش شده-یک میمون کوکی که هر بار سنجهایش را به هم میکوبد، گویی مرگی در کمین است. این داستان نمونهای بارز از سبک خاص کینگ است؛ جایی که اشیای نفرینشده یا خاطرات فراموششده از گذشته، راهی به زمان حال پیدا میکنند تا بار دیگر سایهی وحشت را بر زندگی شخصیتها بیفکنند. همانطور که در ادامه خواهیم دید، فیلم «میمون» تفاوت کم و بیش بسیاری با داستان اصلی استیون کینگ دارد.
هشدار: در این مقاله خطر لو رفتن داستان فیلم «میمون» وجود دارد
فیلم «میمون»، اقتباس نویسنده و کارگردان آزگود پرکینز از داستان استیون کینگ، تغییرات قابلتوجهی در ساختار، شخصیتها و روایت ایجاد کرده، هرچند که چارچوب اصلی داستان را حفظ میکند. برای مثال در این نسخه، میمون به جای به هم کوبیدن سنجها، روی یک طبل میکوبد. اما مهمتر از آن، پرکینز—که کمتر از یک سال پیش با فیلم «لنگ دراز» ما را وحشتزده کرد—تغییر چشمگیری در لحن داستان ایجاد کرده است. در حالی که روایت کینگ از همان ابتدا حال و هوایی غمزده و آکنده از وحشت دارد، پرکینز شاید با این تصور که یک میمون قاتل روی پرده چندان جدی به نظر نخواهد رسید، رویکردی متفاوت در پیش گرفته و «میمون» را به یک کمدی وحشت تمامعیار تبدیل کرده است.
مرگهایی که در داستان کینگ اتفاق میافتند، همگی غمانگیز اما باورپذیرند؛ طوری که به نظر میرسد میتوانند در دنیای واقعی رخ دهند، و همین واقعی بودن اتفاقات باعث میشود هال مدام به خاطراتش شک کند و با تردیدی آزاردهنده روبهرو شود. اما در مقابل، پرکینز در فیلمش پا را از این فراتر گذاشته و هر قتل را از قبلی عجیبتر و اغراقآمیزتر کرده است. صحنهها پر از انفجار، سوختن و متلاشی شدن بدنها هستند. تصاویری که انگار از دل فیلمهایی مثل «مقصد نهایی» بیرون آمدهاند، اما اینبار نه برای ایجاد ترس، بلکه برای شوکه کردن و خنداندن تماشاگران به شکلی هولناک و غافلگیرکننده.
اما پرکینز همچنین ارتباطی مستقیمتر بین هال و برادرش بیل با میمون و قدرت وحشتناک آن برقرار میکند، و کمی بیشتر به شخصیتپردازی آنها میپردازد، برخلاف داستان کینگ که در این زمینه کمتر توضیح میدهد. با وجد تفاوت فیلم «میمون» با داستان اصلی، در نهایت میمون در هر دو نسخه نماد یک چیز است: ماهیت تصادفی، ناگهانی و اجتنابناپذیر مرگ، و این که مرگ همیشه همراه ماست، خواه بدانیم یا نه.
تفاوت فیلم و داستان «میمون»؛ استیون کینگ چگونه داستانش را روایت میکند؟
در داستان کینگ، هال شلبورن مردی خانوادهدوست است: او همسرش تری و دو پسر به نامهای دنیس و پیتی را دارد. سالهای اخیر برایشان سخت گذشته است چراکه هال از شغلش به عنوان طراح نرمافزار کامپیوتر اخراج شده و هرچند شغل جدیدی پیدا کرده، اما درآمدش کمتر از قبل است و خانواده مجبور شدهاند از کالیفرنیا به تگزاس نقل مکان کنند. این تغییرات فشار زیادی به خانواده وارد کرده؛ تری با مصرف والیوم دست و پنجه نرم میکند و رابطه هال با او و پسرانش تا حدودی دچار تنش شده است.
پدر هال و بیل، که در نیروی دریایی خدمت میکرد، زمانی که پسرها جوان بودند از زندگیشان ناپدید میشود (دقیقا مثل پدر خود کینگ) و در داستان حضور ندارد؛ اما در فیلم، به طور کوتاه با پدرشان آشنا میشویم، کسی که در یک پیشدرآمد نقش او را آدام اسکات بازی میکند. در این بخش متوجه میشویم که او همان کسی است که میمون را برای اولین بار به دست آورده—احتمالاً در سفرهایش—و حالا به شدت تلاش میکند تا از شر آن خلاص شود. اما این تلاش برای صاحب مغازه دستفروشی که میمون را به آنجا میآورد، خوب تمام نمیشود. درست مثل داستان، پس از این اتفاق، پیت شلبورن ناپدید میشود.
کینگ داستانش را در زمان حال آغاز میکند، زمانی که هال و خانوادهاش در حال بررسی وسایل عمه ایدا هستند، کسی که بر اثر سکته قلبی فوت کرده است. مثل فیلم، عمه ایدا و شوهرش، عمو ویل (که او هم فوت کرده) هال و بیل را پس از مرگ والدینشان بزرگ کردهاند. دنیس میمون را در یک جعبه در اتاق زیرشیروانی عمه ایدا پیدا میکند؛ همان جعبهای که هال و بیل در کودکی میمون را در آن پیدا کرده بودند. با این تفاوت که هال، همانطور که در فلشبکها متوجه میشویم، میمون را دهها سال پیش در یک چاه در همان ملک انداخته بود.
حتی بعد از این که هال و بیل میمون را در کمدی از وسایل پدرشان پیدا کرده و آن را دوباره در همانجا پنهان میکنند، میمون باز هم راهی برای رسیدن به یکی از قفسههای پسرها پیدا میکند. این موجود شیطانی به تدریج باعث مرگ دوستان هال (شکستن گردن در اثر سقوط)، رفیق بیل (برخورد با ماشین)، و مادرشان (آنوریسم) میشود، همراه با سگ عمو ویل، گربه عمه ایدا و در نهایت، به نظر میرسد که خود عمه ایدا نیز قربانی آن میشود. سالها بعد، وقتی میمون دوباره ظاهر میشود، هال و پیتی به دریاچهای میروند، جایی که هال میمون را در کیسهای میگذارد که با سنگهایی سنگین شده و آن را به عمیقترین نقطه دریاچه میاندازد. اگرچه او تقریبا نتوانست به ساحل برگردد چون قایقش در حال خراب شدن بود و آب اطرافش شروع به غلیان کرده بود، اما در نهایت زنده میماند و میمون احتمالا نابود میشود.
فیلم دست به یک تغییر اساسی میزند
مهمترین تفاوت و تغییر فیلم میمون با داستان اصلی را در این اینجا خواهیم دید. آزگود پرکینز در اقتباس سینمایی خود آزادیهای زیادی در روایت داستان کینگ به خرج داده و همانطور که اشاره شد، «میمون» را بیشتر به شکل یک کمدی سیاه به تصویر کشیده تا یک داستان وحشت خالص. اما او یک تغییر اساسی ایجاد میکند: در داستان کینگ، میمون اغلب خودش فعال میشود—نیازی نیست کسی آن را کوک کند تا به حرکت درآید. اما در فیلم، برای شروع کارش، کسی باید کلید پشت آن را بچرخاند، و این همان چیزی است که هال و بیل (که در فیلم دوقلو هستند و نقش آنها را در کودکی کریستین کانوری و در بزرگسالی تئو جیمز بازی میکنند) با وحشت کشف میکنند.
اما دو نکتهی پیچیدهتر هم وجود دارد: حتی اگر شخصی آرزوی مرگ فرد خاصی را داشته باشد، این میمون است که قربانیاش را خودش انتخاب میکند، در حالی که کسی که آن را کوک کرده، از خطر در امان میماند.
در یکی از صحنههای کلیدی، هال که از دست شوخیها و آزارهای بیپروای بیل خسته شده، کلید میمون را میچرخاند و آرزو میکند که بیل بمیرد. اما به جای بیل، مادرشان (با بازی تاتیانا ماسلانی) فوت میکند و این اتفاق هال را با احساس گناه شدید و غیرقابل تحملی پر میکند. بیل نیز زمانی که از حقیقت مطلع میشود، دچار خشم شدید و غیرقابل کنترل میشود. این اتفاق شکافی عمیق میان دو برادر ایجاد میکند و آنها که در کودکی توسط عمو چیپ (که پرکینز خود نقش او را بازی میکند) و عمه ایدا (با بازی سارا لوی) بزرگ شدهاند، در بزرگسالی از هم دور میافتند.بار دیگر تفاوت فیلم «میمون» با داستان اصلی را در جایی میبینم که عمو چیپ و عمه ایدا به عنوان شخصیتهای بیمسئولیت و بداخلاق به تصویر کشیده میشوند، نه همان افراد مهربانی که در داستان کینگ مشاهده میکنیم.
بعد از اولین مرگ چه اتفاقی میافتد؟
بیل همانجا میماند و به یک انسان گوشهگیر تبدیل میشود، در حالی که هال ازدواج میکند و پسری به دنیا میآورد. اما در نهایت، هال خانوادهاش را ترک میکند تا آنها را از خود دور نگه دارد، و این تصمیم باعث میشود که رابطهاش با پسرش آسیب ببیند. هال از ترس اینکه نفرین میمون هنوز دنبال اوست، حتی با اینکه آن را در چاه انداخته، خانوادهاش را از خود دور میکند. وقتی عمه ایدا فوت میکند، میمون در خانه او پیدا میشود و به همراه دیگر وسایل در یک حراج اموال به فروش میرسد. در اینجا، یک جوان بیمسئولیت محلی به نام ریکی (با بازی روهان کمپبل) آن را میخرد، که این بخش جدید، یکی از اضافهکاریهای کمتر موفق پرکینز به حساب میآید.
بیل با هال تماس میگیرد و به او میگوید که میمون دوباره ظاهر شده و باید آن را پیدا کرده و دوباره از شرش خلاص شوند. هال به همراه پسرش پیتی (کالین اوبراین)، که برای اولین بار با هم به تعطیلات رفته بودند، به زادگاهشان برمیگردند. اما در واقع، این خود بیل بوده که ریکی را استخدام کرده تا میمون را برایش بخرد، بخشی از نقشهای که از ابتدا داشته تا هال را به شهر برگرداند و از میمون برای کشتن برادرش به عنوان انتقام از مرگ مادرشان استفاده کند. در پایان فیلم، هال و پیتی بالاخره با بیل و میمون روبرو میشوند، اما این بیل است که در نهایت کشته میشود. هال و پیتی شهر را ترک میکنند و میمون را با خود میبرند تا از آن به عنوان یک احتیاط استفاده کنند، هرچند که میمون همچنان ویرانیهایی در شهر به جا میگذارد.
میمون معنای جدیدی پیدا میکند
دیگر تفاوت مهم فیلم «میمون» با داستان اصلی کینگ، اسباب بازی میمون به نوعی نیرویی مستقل از خود به نظر میرسد—همانطور که گفتیم، به نظر نمیرسد که برای انجام جادوی شوم خود نیاز به کوک شدن داشته باشد. در داستان، میمون نه تنها نماد مرگ است، بلکه نمایانگر گذشته هال، احساس گناه و شاید امیال خودتخریبی او نیز هست—زمانی که میمون در اطراف اوست، هال بیشتر دچار اضطراب و حتی خشونت نسبت به خانوادهاش میشود. اما در فیلم، باید به طور آگاهانه میمون را کوک کرد تا به حرکت درآید، که نماد آن به عنوان وسیلهای برای انتقام شخصی در نظر گرفته میشود، حتی اگر این انتقام عواقب غیرمنتظرهای داشته باشد، چراکه میمون به اراده خود عمل میکند و نه طبق خواسته استفادهکننده.
هال آرزو میکند که برادرش بمیرد و در نهایت مادرشان را میکشد؛ بیل که نمیتواند هال را ببخشد و از این موضوع به جنون میرسد، آرزو میکند که هال بمیرد، حتی اگر بداند این کار اثر نخواهد داشت و میمون به طور خودکار عمل خواهد کرد—همانطور که وقتی میمون بسیاری از مردم شهر را میکشد، این اتفاق میافتد. عواقب اعمال خود و اینکه آیا فرد مسئولیت آنها را میپذیرد یا انکار میکند، به همان اندازه که خود مرگ و غیرقابل اجتناب بودن آن در فیلم پرکینز یک تم است، به تم دیگری نیز تبدیل میشود: تروماهای نسلی (پدر برادران که میمون را به خانه میآورد و سپس خانوادهاش را ترک میکند، باعث این همه پیامد میشود).
در پایان فیلم، زمانی که هال و پیتی در حال رانندگی به سمت دور دستها هستند، هال یاد میگیرد که هم مسئولیت خود را بپذیرد و هم این حقیقت را که در نهایت مرگ برای همه میآید—چیزی که بیل قادر به پذیرش آن نبود. او و پیتی دوباره رابطه خوبی پیدا کردهاند و هال متوجه میشود که میمون هیچگاه به طور کامل از زندگی آنها نخواهد رفت، پس تصمیم میگیرد آن را همراه خود نگه دارد، جایی که حداقل (امیدوارانه) هیچکس نمیتواند به آن دست پیدا کند. در داستان، هال هنوز هم بعد از انداختن میمون به دریاچه احساس راحتی نمیکند و تصور میکند که شاید روزی کسی آن را از آب بیرون بکشد، حتی زمانی که او و خانوادهاش به وضعیت عادی بازمیگردند. در فیلم، هال به یک وضعیت جدید و عادی تن میدهد، وضعیتی که در آن دیگر از ترس احساس فشار نمیکند، حتی اگر آن میمون لعنتی هنوز هم همراه او باشد.
منبع: denofgeek